تبليغاتX
...For U...
...For U...



تولدم ..

 

 

 

 

 

خدایا

منو برای رسیدن به هدفهایم که اگر راضی به رسیدنم هستی رهنمون باش

 وبرای رستگاری راهنمایم باش ...

 

 

 

 


91/02/26  توسط خاطره  |

 

فرشته من

 

 

 

 

 

 


91/02/24  توسط خاطره  |

 

مادرم روزت مبارک

 

 

 

 

 

کودکي که اماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد.

مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي

 چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد : از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر

گرفته ام ،  او از تو نگهداري خواهد کرد.

 اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه ؟  

  اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم

واينها براي شادي من کافي هستند

خداوند لبخند زد. فرشته تو برايت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق اورا احساس خواهي کرد کرد و شاد خواهي بود

کودک ادامه داد.

 من چطور مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان انها را نميدانم

خداوند او را نوازش کرد و گفت

فرشته تو زيبا ترين وشيرين ترين واژهايي را که ممکن است بشنوي

در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت

 کني

 
کودک با ناراحتي گفت . وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم ؟


اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟

فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني

 کودک سرش را برگرداند و پرسيد.

شنيده ام که زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميکنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

فراشته ات از تو محافظت خواهد . حتي اگر به قيمت جانش تمام شود "


کودک با نگراني ادامه داد.

"من هميشه به اين دليل که ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود


خداوند لبخند زد گفت:  "فرشته ات هميشه در باره من با تو صحبحت خواهد کرد

و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت:

گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

 

کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند

او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد:

"خدايا اگر من بايد همين حالا بروم "نام فرشته ام را به من بگو!؟

خداوند شانه او را نوازش کرد وپاسخ داد:

"نام فرشته ات اهميتي ندارد

به راحتي مي تواني اورا به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی"

 

 

 


91/02/22  توسط خاطره  |

 

چه بر سر این خانه آمده ؟

 

داریم جايي زندگي ميکنيم که

هـــرزگي مــُـد،

بی آبرویی کلاس،

مستی و دود تفریح

دزد بودن و لاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقيته ...........

 

 

 


91/02/18  توسط خاطره  |

 

دلیلی برای ادامه زندگی

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم.

شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

 

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم.

به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟


و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم.

به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد

و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود.

من از او قطع امید نکردم.

 در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین

بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود.

 ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.

 اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم.

در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.

 

 

در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از

 فوت ‏رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه 100

 کافی قوی شوند..

ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت

را فراهم می ‏کرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با

‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی.

 من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم

 همانگونه که بامبوها را رها نکردم.

 

‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن.

بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن.

‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی!


‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم.

‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟

جواب دادم: هر ‏چقدر که بتواند.

 


‏گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی

 

 

 


91/02/16  توسط خاطره  |

 

سخت است

 

سخت است حرفت را نفهمند،


سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،


 

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد


وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ...


اشتباهی هم فهمیده اند !!!!!

 


 


91/02/11  توسط خاطره  |

 

بايد سعي كنم طوفانی باشم

 

دوست داشتن آدم‌ها، دوست بودن آدم‌ها، بودن‌شان اصلا،

هیچ شبیه چیزی که دلمان می‌خواهد نیست.


اما من خسته‌ام،

از بس که نمی‌توانم به تمامی خودم باشم.

هی کم‌ام، هی مواظبم، هی نگرانم.

دلم می‌خواهد خودم باشم،

 وقتی خواستم مهربان، وقتی ضربه می‌خورم...، بی‌رحم.

اما همه‌اش نصفه‌نیمه‌ام.

فحشش را هم همه جوره می‌خورم: سرد، ناتمام، نامهربان.

می دانم، می‌دانم، می‌دانم…

باید مثل طوفان باشی.

خودت.

کامل.

ویران هم کردی، کردی.

بقیه می‌توانند نشانه‌های آمدنت را ببینند و جایی پناهی بگیرند،

یا اگر دوست دارند همراهت بیایند.

مثل نسیم که باشی، هی مکث کنی، روی گونه‌ها، لای موها که بپیچی،

 می‌گیرندت، نفست می‌بُرد، کم‌جان می‌شوی.

عادی…

 

آخرش هم فراموش.

 

 



می‌دانم
بايد سعي كنم
طوفاني باشم پر از شن و خاك

 

 

 


91/02/01  توسط خاطره  |

 

باز باران بارید..........

 

بارون دوست دارم هنوز بدون چتر و سر پناه


وقتيكه حرفاي دلم جا مي گيرن توي يه آه

 

 


مرا از عشق نترسان

من سالهاست زیر باران قدم میزنم...


 

 

 

 



ادامه مطلب

91/01/28  توسط خاطره  |

 

امسال میخواهم

 

امسال میخواهم بی هیچ دلیلی شاد باشم.

 

امسال میخواهم اوقات بیشتری را در طبیعت بگذرانم.

نه در راه های اطراف خانه ام ،

بلکه در جنگل های انبوه جایی که زمین صدای پای مرا تشخیص و

بر قدم هایم بوسه زند.

 

 

امسال میخواهم بیش از هر زمان دیگری نه بگویم بدون احساس گناه.

 

امسال میخواهم با گل ها بنشینم و به غنچه ها خیره شوم.

 

امسال میخواهم با ماه صحبت کنم ،

در زیر نور خورشید حمام آفتاب بگیرم و به ستاره ها خیره شوم.

 

امسال میخواهم  بیشتر قدردانی کنم و کمتر شکایت .

بیشتر بپذیرم و کمتر قضاوت کنم . بیشتر ببخشم و کمتر شماتت کنم.

 

امسال میخواهم بلندتر از همیشه بخندم و

کمتر از همیشه برای دردها و رنج هایی که نمیتوانم بر آن ها فائق آیم بگریم.

 چرا که میتوانم.

 

امسال میخواهم بیشتر دوست داشته باشم

نه تنها با فرستادن یک کارت و یا یک تلفن

بلکه چنان دوست داشتنی که از همه فاصله ها و زمان ها و غصه ها و تفاوت ها

پیشی بگیرد.

 

 

 


91/01/24  توسط خاطره  |

 

دل ..

 

دل است دیگر

گاهی میگیرد ...

 

شما ببخشیدش

 

 


91/01/21  توسط خاطره  |

 


می گویند متولد 4 عصر 27 اردیبهشت 71 ، عاشق تمام گلها ، تمام رنگها و ....
شیفته راه رفتن زیر باران البته بدون چتر ، شبها بی خواب است و روزها بی تاب ، هوایش پر از تنفس فریدون و عطر سهراب ست. دلباخته غروب دریا و طلوع رویاست ، فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک ، آن هم هنوز مثل تمشک هایی که پشت چشم برگ های تیغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند ، کال اند .
سلام اینو قابل توجه کسایی مینویسم ک نظر میذارن ولی بی نشونن .......
آخه من کجا جوابتونو بدم !!
یا شاید میخواید فقط حرف بزنید ؟!؟!؟!
نظر میذارید آدرسم بدید تا جوابتونو بدم ممنون




 

 

همه چی آرومه
دل نوشته
پسر ایرونی
فروش محصولات آموزش زبان انگلیسی
دنیای در کمین
توقفگاه دلتنگی های یک منتظر
... آواز....
بیقرار
**اموزش مربيگري فوتبال:بدنسازي،پرس،تاکتيک و.....**
.............
بغض دل , بغض قلم
آسمون آبی آبی آبی
یاد الله ...
پنجره66
وبلاگ شخصی حسین خورشید کوکبیان
اعتراضانه
سایت تخصصی فتوشاپ و فلش
... سربند هایی که فراموش شده اند ...
مهسا دیووووونه
شیشه و سنگ
ДŞK MeMnÜe:::.AŞkıMıM SeNıN
باران
Alone MasoOoOody
حباب
نبودی تا ببینی چی کشیدم...
شعر های عاشقانه
(((((اسیرسرنوشت)))))
پروفایلم

 

 

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Theme By Blog Skin:.

 

شارژ ایرانسل

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود